تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم حمایت از مهندس موسوی مرداد1388 منم آن در وطن خويش غريب

مي خواستم سوار اتوبوس بشم. مسافر بودم و بايد هر چه سريع تر خودم رو به خونه مي رسوندم تا كاسه كوزمو جمع كنم. بليت نداشتم. اتوبوس اومد. بقول دوستم از اون اتوبوس هواپيمايي ها!

رفتم به راننده گفتم: آقا بليت ندارم، مي گيرم ميارم.

با لحن وقيحانه اي گفت: بيا بالا از همين طرف بگير بده به من، برو عقب.

جا خوردم ولي نه ناي چونه زدن داشتم و نه وقت لجبازي و سوار نشدن!

رفتم بالا و از يكي از آقايون بليت گرفتم.

راننده علي رغم سكوت من به بي شرمي خودش پايان نداد و گفت: يكبار كه مجبور بشي گدايي كني، ديگه از اين اتفاقا نمي افته!

من خشكم زد و ديدم اين يكي رو نمي شه كوتاه اومد.

گفتم: ميليارد ميليارد دارن مي دزدن صداتون در نمي ياد واسه يه بليت اين اداها رو در ميارين؟

 اعصابم بيش تر از قبل به هم ريخت.

 تا برسم خونه فكر كردم كه دليل اين قلدري ها چيه؟ و اين كه چه برخورد بهتري مي تونستم بكنم؟ مثلاً 2 توماني مي انداختم جلوش مي گفتم اوني كه شماها رو به اين روز انداخته گداست؟ به روش ساده و عاميانه مي گفتم (ببخشيد!) گدا باباته؟ در اين مورد به نتيجه نرسيدم. فقط خوشحال بودم كه شوك وارده انقدر شديد نبود كه قدرت واكنشم رو بلكل از دست بدم.

 اما در مورد دليل به نتيجه اي جز ديكتاتوري كوچك نرسيدم!

حكايت ما حكايت حقيراني است كه حقارت و شرم ناتواني از باز پس گيري حقوق زمين مانده و ناديده انگاشته شده را با تحقير ديگران ترميم مي كنيم. حكايت استبداد زدگان و استثمار شدگاني است كه -از سيستمي به سيستمي ديگه منتقل مي شه و- در مواجهه با عجز احقاق حقوق، پر كردن خزانه ي رفته به جيب ملبسينِ سوار بر چرخ زمانِ ايران زمين، صندوق هاي خالي از راي كه با خيال خامِ توان تغيير پرش كرده اند، به جان كسي پايين تر از خود مي افتيم. كسي كه كارش گير ما باشد. مي خواهيم راننده باشيم، كارمند بانك يا مسئول اداره آموزش دانشكده علوم اداري و يا حتي همسر و پدر و فرزند.

ما همان ديكتاتورهايي كوچكي هستيم كه از پيوند جهالت و تحجر و تقديرگرايي و وادادگي به ديكتاتورهاي بزرگ زاده شديم.

و البته شايد از همان هايي باشيم كه با شنيدن بانگ اذان دست به وضو مي شويم. روزه  ها را مي گيريم غافل از آن كه با شرايط شرعي كه شنيده ام معدود كساني هستند كه قضايش نكنند. (راننده فكر كرد روزه اش تا افطار مانده و حتما الله لك صمنايي هم خواند، اما هيهات بر دين و خدايي كه اين چنين و به اينان ثواب، بذل و بخشش كند!) از همان هايي كه با محاسن و چارقد كيپ و چادر و ... آب به لب و لوچه مان مي افتيم كه حوري و درخت و نهر و ميوه ي ... محيايند براي ما. زهي خيالِ واهي كه همين ما مومنانِ! خدا، مشركان ذليلي هستيم كه شريعتي از آن ها ياد مي كند. همه چيز به همان فضاحت كه هست بماند چرا كه حتما خير است و خواست خدا.

 واي بر ما ديكتاتورهاي كوچك كه دنياي خود را مردابي كرده ايم و چشم انتظار چشمه هاي شيرين آخرتيم.

لجن پراكنان و در گل ماندگان امروز همان چشمه ها را هم آلوده مي كنند...

آب شيرين بماند براي آزاده گان و صاحبان انديشه ي "چگونه بهتر زندگي كنيم؟"

 


پ.ن: «سفرنامه زادگاه» در مورد سفرم به تهران از پست هاي آينده است.

پ.ن۲: بخشی از مصاحبه مسعود بهنود با شبکه جنبش راه سبز (جرس) که توصیه می کنم حتما بخونین:

در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۵۷، روزی که شاه از ایران رفت، من سه پاراگراف کوچک در صفحه اول روزنامه آیندگان نوشتم با عنوان «او رفته است، ما مانده ایم و ایران» که بعدها در مقدمه یکی از کتاب هایم چاپ کردم. در آنجا قید کردم که: «بیرون کردن دیکتاتوری کاری ندارد؛ آنچه که اصل است، تفکر دیکتاتوری است که در باورهای ما جای دارد. بیاییم آن را از سر بیرون کنیم».

 

 

نوشته شده توسط ري را در ساعت 14:25 | لینک  | 

ساعت به 2 نزديك تر مي شد و من بيش تر مي ترسيدم

قرار بود در سيماي كريه كودتا چه ببينم؟

كه ببينم؟

چه بشنوم؟

و باز چگونه تحقير شوم و به بيگانه وصل؟

نه توان نفرينم مانده بود و نه ناسزاگويي

كه انگار هيچكدام افاقه نمي كرد!

خوانده بودم در قسمت چهارم تئاتر چه گذشته. ديدنش دل شير مي خواست كه من هيچ وقت نداشتم اما دلم براي حجاريان تنگ شده بود.براي هر كس كه آنجا بود...

همه بودند فقط جاي ابطحي و عطريانفر خالي بود كه چون نقششان تمام شده به گوشه اي انداخته اندشان!

نبوي پيرتر شده بود. خسته تر. انگار متحير بود از عظمت غول آساي دروغ. از آتش كينه هايي كه زير خاكستر مهرورزي مدفون مانده بود و امروز بر افروخت. نگاهش عجیب نافذ بود اگرچه می دزدیدش.

ميردامادي كه ضعیف تر شده بود و انگار عصبانی..

صفايي فراهاني هم سر به زير انداخته بود و انگار فكر مي كرد چه شد كه اين طور شد؟

 

زيد آبادي سياه و ناتوان شده بود و در شوك مانده و امين زاده هنوز نگاهي زنده داشت...

رمضانزاده و تاجزاده در عجب اعترافاتي كه بر زبان نياوردند و با مكتوباتي موهوم در كاسه شان گذاشته شده بود.

تاجرنیا،تاج بخش،ليلاز،آقايي،طباطبايي،شريعتي و ...

مهمانان افتخاري امروز هم سه نفر بودند.

جانباز اصلاحات كه آورده بودند تا بباورانند ذهناً شهيد شده است. كمي پير شده بود. اما آرامش و وقارش دلگرمم كرد. آنقدر گرم كه نتوانستم بي صدا گريه كنم به حال غربتم. غربتمان! انگار آسوده خاطر بود كسي آن مزخرافات را باور نمي كند. به راستي مي دانست برده!

محمد قوچاني كه انگار 10 سال بزرگ تر شده بود. زیر چشمانش گود افتاده بود. مگر چند سال در بند بود؟

و محمد رضا جلايي پور كه لبخند مي زد. فكر مي كردم شرح مقاومت و روحيه خوبش از فاطمه شمس (همسرش) بيشتر قهرمان پروري عاطفي است. اما راست مي گفت. عميقاً محكم به نظر مي رسيد بر حقانيتش يقين داشت. به قول یه وبلاگ نویس: پسر عجب ایمانی داری تو! باز دلم گرم تر شد و گونه هايم خيس تر!


 جلسه اول: نقد اصلاحات (ابطحي)+تبيين و تاييد جايگاه رهبري(عطريانفر)

جلسه دوم: اثبات حضور بيگانگان توسط سفرا، نمايندگان و مسافران خارجي و البته آزمون هاي IELTS

جلسه سوم: سياهي لشكرِ عامل اغتشاشات و درخواست عفو خود و محاكمه دانه درشت ها=سر آغاز اتهام تراشي براي موسوي، خاتمي و كروبي

و امروز.....

تصفيه حساب 8 سال اصلاحات در مورد پرونده ي هسته اي كه خوب پيش رفت، در مورد مجلس ششتم، در مورد روزنامه هاي منتقد، در مورد احزاب، ...

ارضاي عقده هاي فرو خورده كه به موجب  پشتوانه ي 20 ميليوني مردمي خاتمي، مجال برون ريزي نيافت.

كه با راي سازي حماسي براي احمدي نژاد و ركورد خاتمي زدنش (براي به رخ كشيدن محبوبيت) آرام نشد.

ديگر جوك هاي احمدي نژاد برايم خنده دار نيست. حتي هلو خوردنش! حفارت است. روشنفكري و جمهوريت را به ارزاني احمدي نژاد و به گراني خون آزاديخواهان، به كوته فكري و قدرت طلبي و اسلاميت متحجرانه فروختند. اما بايد جنس فروخته شده را اين بار پس گرفت!

 وجودم سراسر نفرت است و نفرين. خشم و سرخوردگي.


بخشی از نامه فاطمه شمس به محمد رضا جلائی پور:

محمدرضاجان!
امروز ایمان آوردم که تو نفس مطمئنه‌ای! نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم! آنقدر آرام و مطمئن بودی که انگار کوچکترین غمی از آن همه پرده‌دری بر دلت ننشسته بود. همه چیز در نظرت لهو و لعبی بی‌مقدار و پست بود. عوض اینکه سرت را به زیر بیندازی و خودخوری کنی، هر گوشه را با همان نگاه چموش و سبزت گشتی و دوربین‌های خبرنگاران را یافتی و درست توی دریچه خیره خیره نگاه کردی و با لبخندت با ما حرف زدی. درست وقتی چک چک فلاش دوربین‌ها را دیدی، از همان اتاقی که امروز، محل حضور نیک‌ترین مردان این سرزمین بود، به من و ما خندیدی و گفتی حال من هنوز خوب است و شجاعانه ایستاده‌ام. نه فقط نگاه تو که نگاه همه آن خوبان و مومن و روزه‌داردربند با ما حرف زد. نگاه آرام تو، نگاه نگران رمضانزاده، نگاه دردآور اما هوشیار نبوی، نگاه جسورانه تاجزاده، نگاه پر از سوال و حسرت قوچانی و شهاب، نگاه همیشه خندان امین‌زاده و بهتی عمیق در نگاه سعید شریعتی عزیز که داشت لحظه لحظه آن بیدادگاه را قصیده‌ای می‌کرد در ذهن بلندش و بیش از هر چیز نگاه بی‌کران سعید حجاریان نازنین همه نگاه‌ها با ما حرف زد، حرف زد و حرف زد.

بخشی از نامه فرزند صفایی فراهانی به پدرش:

هميشه مي گفتي که بايد ماند و نرفت و کشور را ساخت. تو که با عشق به اسلام واقعي و راستين، امام و مردم اين ميهن پهناور، چنين کردي. اما به من بگو که پس از ديدن آنچه بر تو و دوستانت مي رود، انتظار داري من هم چنين به نسل هاي بعدتر از خود بگويم؟ چگونه توانم گفت به چيزي که خودم هم باورم نمي آيد ديگر؟

راستش مي داني که سابقه ندارد دروغ بهت بگويم. بعضي وقت ها ياد حجت الاسلام عبدالله نوري مي افتم که فقط با تصادف اتومبيل و فوت نابهنگام و جانگداز دلبندشان آقاي دکتر عليرضا (که خداوند رحمت شان فرمايد)، از بند زندان خلاصي يافت. حالا نمي دانم که راه حل ماجرا همواره چنين است يا نه، اما تو بدان که حتي در اين صورت هم پاي تو ايستاده ام.

الهي و ربي من لي غيرک

 

 

نوشته شده توسط ري را در ساعت 14:45 | لینک  | 

يقوقيل شائوليان : با توجه به اينكه بنده از اقليت‌هاي مذهبي كشورمان هستم در زندان با من رفتار و برخورد خوبي صورت گرفت و البته بنده از مردم و مقام معظم رهبري نيز عذر خواهي مي‌كنم... بنده از مقام معظم رهبري و مردم كشورمان به دليل اين اقدام بد خود كه البته همراه با تحت تاثير جو قرار گرفتن و حرف ها و صحبت‌هاي كه زده ‌شده بود عذر خواهي مي‌كنم.

مهرداد ورشويي: بنده معتقد به جمهوري اسلامي و مسلمان هستم اما تحت تاثير برخي فعالان سياسي احزاب و رسانه‌ها قرار گرفتم...

(وكيل مهرداد ورشويي : نظام اسلامي آنقدر مقتدر است كه با پرتاب سنگ و يا زدن يك سيلي متزلزل نشود و اقتدار واقعي به آن است كه از اين دست اشتباهات گذشت شود و موكل من پس از تحمل دو ماه بازداشت مورد تعقيب و مجازات قرار نگيرد.)

پيام ده پناه: با توجه به سخنان رهبر انقلاب به اشتباهاتم پي برده‌ام و هرگز اعمالم را تكرار نخواهم كرد.

مهدي فتاح بخش: بنده اعتياد شديد به مواد مخدرشيشه دارم...خوشحال هستم از اينكه زمينه‌اي فراهم شد تا اعتياد را كنار بگذارم البته ازدادگاه نيز تقاضاي عفو دارم.

مهرداد اصلاني: من و دوستانم كه در زندان با هم بوديم به اين باور رسيديم كه مورد فريب و آلت دست برخي نخبگان سياسي و احزاب قرار گرفتيم و همين جا ضمن قبول اشتباهات از رهبر معظم انقلاب و مردم عزيز كشورم عذرخواهي مي‌كنم... من به اين نظام اعتماد دارم اما آيا بايد تمام عقوبت اين اشتباهات موجب من و امثال من شود و نبايد كساني كه ما را فريب داده‌اند و ما تحت تأثير آنها بوديم مجازات شوند...آقاي موسوي شما با ادعاي تقلب و با عدم تمكين به قانون و قانون‌شكني اين بدعت را پايه گذاشتيد و اين حوادث را به وجود آورديد و موجب شديد من و امسال من به شما رأي داديم براساس همين حرفها به خيابان‌ها بريزيم و نظم عمومي را مختل كرده و كاري كنيم كه رهبر معظم انقلاب ناراحت شوند وقتي به خود آمديم كه خودمان را در وسط اغتشاشات ديديم. .. ما امروز در حالي در زندان هستيم كه فكر مي‌كرديم كه موسوي راست مي‌گويد و اكنون از او مي‌پرسيم كه چطور مي‌ خواهد جواب ما و صورت اشك‌بار خانواده ما را بدهد و سوال من اين است كه سهم آقاي موسوي از اين رنجها كه ما متحمل شديم چه است. ...آقاي موسوي! اينجا جايگاه كساني مانند شما و دوستان شما است كه مسبب اين مسائل شديد...(خطاب به رهبر) ما شما را به عنوان پدر معنوي خود مي‌شناسيم و از شما مي‌خواهيم كه با يك بار اشتباه از فرزندان خود بگذريد همانطور كه در سخنراني 13 رجب فرموديد ما جوانان فرزندان انقلاب و فرزندان شما هستيم.


بیش از این شرح ما وقع لازم نيست. مي خواسم بدون شرح باشه كلاً.

چن تا نکته به نظرم رسید:

1- درخواست عفو رهبري: (ياد بچه هايي مي افتم كه وقتي كلي تنبيه شدن تازه بهشون مي گن برو بابا رو ببوس بگو غلط كردم!)

2- فرافكني ناشيانه. تلقين و باوروندن اين كذب به جامعه كه اين جماعت رو اصلاح طلبا اغفال کردن برین كوكتل درست كنین. از نوع مولوتوفش!(یکیشون علناْ گفت. من توی فارس پیداش نکردم. گفت من تو ستاد موسوی کار می کردم. گفتن تقلب میشه. گفتیم چیکار کنیم؟ گفتن برین یه عده رو جمع کنین شعار بدین یا تخریب کنین. و دوباره گفتَ چون تو ستاد کار می کردم!!!)

1 + 2: به نظرم زمينه سازي واسه رأفت اسلامي و ايناس كه اين سياهي لشكر رو مرخص كنن برن سراغ دونه درشت ها.

3- در اين دادگاه مثل جلسات قبل نامي از كسي برده نشد الا موسوي. من نمي دونم كروبي رو هم مثل اسرائيل ميخان از صحنه ي روزگار محو كنن؟ (جالبيش اينه كه حاميان كروبي خيلي راديكال تر از موسوي بودن و بهانه واسه دستگيري و محاكمه شون بيش تر بوده حتماً)

4-اثرگذاري مثبت و تحولات عقيدتي شگرف در دوران مفرح بازداشت

5- همه ي اغتشاشگران (بخوانيد حاميان موسوي و كروبي= خس و خاشاك) يا معتاد بودن، يا جنون آني بهشون دست مي داده، يا كلاً روانين. (بلانسبت)

6-خطاب به گل سر سبد محاكمه ي امروز، برادر اصلاني (كه البته مي دونم حرفاش يا مال خودش نبود يا نتيجه ي شكنجه ي سفيد بوده): جواب رنج و اشك تو و خانواده ات رو اين موسوي نيست كه بايد بده. جواب عمر دوماهه اي رو كه از دست دادي و جواب عمري كه ندا و ترانه و ... از دست دادن رو اين موسوي نيست كه بايد بده. ولي اين موسوي (و کروبی) هستن كه داره جواب اينا رو از مسببينش مي گيره.

۷-در خطابه های مهرداد اصلانی به موسوی سیمای بی طرف کودتا صداشو وقتی می گفت موسوی قطع می کرد. من که نفهمیدم کیو می گه شما چطور؟ سیما ثابت کرده که چقدر به حقوق افراد و شعورشون احترام میذاره. به همین خاطر از نام بردن کاندیدای غایب خودداری شده!

۸-دو تا خبر بي ربط: سه وزير زن در كابينه دولت نهم+کودتا (ديگه چي ميخاين؟) + يه بابايي نميدونم كجا رفته ثبت احوال اسمشو عوص كنه به جومونگ!

روزگار غریبی ست نازنین.....

نوشته شده توسط ري را در ساعت 15:30 | لینک  | 

سلام ...

منم یکی دیگه ازون بیست ساله هام که شاید بگی نظرم نظر یک نسله. البته از بیست سالگی یکی دو سالی هست که رد شدم ولی تو ایران یکی دو سال رشد قابل توجهی رو نصیب آدم نمی کنه.

 از طرف یک نسل نمی خوام حرف بزنم، چون اصلا نماینده بر و بچه هایی که در عرض یک ماه باشون به اوج امید رسیدم و با باز با همونا و باز در عرض یک ماه به اوج نا امیدی رسیدم نیستم.. من یه وبلاگ نویس معمولی ام که فقط عده کمی از آدم های آنلاین این مملکت متمایز از بقیه وبلاگ ها محسوبش می کنن. به قول معروف "عددی نیستم". دلم هم نمی خواد عددی باشم.. دلم نمی خواد کسی که مجبوره اعتراف کنه، مجبور باشه اسم منو هم ببره حتی اگه چندین هزار کیلومتر دور تر از اینجا باشم.. اما عددی نبودن، لزوما به این معنی نیست که نمیشه نظری مخالف داشت...

 من از همین جوون ها هستم آقای مهاجرانی... اما با شما موافق نیستم.. با امیدهایی که دوست دارید به جوون ها بدید موافق نیستم. من دلم نمی خواد امیدوار باشم، فقط برای اینکه امیدوار بوده باشم. نمی خوام طومار بنویسم اینجا، نه من حوصله ش رو دارم و نه شما وقتش رو .. فقط همین قدر می تونم بگم که از وقتی پسر جوون همسایه ما رو سی سال پیش فقط به جرم شرکت تو چهارتا میتینگ بچه های سوسیالیست گرفتن و اعدام کردن و پول گلوله ها رو از باباش گرفتن تا امروز که داره این کثافت کاری ها رخ میده، هیچ چیز عوض نشده .. هیچ چیز قابل تاملی عوض نشده. مستبد ها جابجا شدن.. همین. استبداد سر جاشه. بماند که خیلی چیزها بدتر هم شد.. مردم کم تحمل تر شدن (دیکتاتوری درونی شون پوست کلفت تر شد)، حروم خور تر شدن (بم نگین که این مسئله در چارچوب مباحث جامعه شناختی نمی گنجه.. چون می گنجه.. داریم می بینیم اثراتش رو)، بی اعتمادی بیشتر شده .. بی رحمی و قساوت قلب بیشتر شده...از علائم آخرالزمان حرف نمی زنم، دارم آدمای سی سال پیش رو با آدمای الان مقایسه می کنم.

 این مردم قابلیت آفرینش یه انقلاب 57 دیگه رو ندارن، به اون سیل جمعیت سبزی که سرازیر شد و حتی کیهان هم عکسش رو چاپ کرد نگاه نکنید.. میلیون ها ایرانی وقتی با خبر جنایات بازجوها مواجه شدن خیلی راحت گفتن حقشونه! مردم ما حقیر شدن آقای مهاجرانی.. من 60 روزه دارم حقارت می بینم اونم با رزولوشن بالا.. به کی دارید امیدواری می دید؟ به ما جوون های بیست و اندی ساله که غیر از تخلیه کردن خودمون تو وبلاگ هامون که دسترسی به شون برای خودمون هم چندان آسون نیست؟ ما خیلی کمیم.. خیلی کم .. و خیلی کم اثر.. تو جامعه ای که شما شانس اینو داشتید که ازش خارج بشید، من و امثال من در واقع هیچی نیستیم.. ما حتی تو سن سی سالگی هم انقدر استقلال اقتصادی نداریم که اگه پدر متحجرمون چیزی بمون گفت و عصبانیت و نفرت همه وجودمون رو پر کرد، بتونیم قهر بکنیم و از خونش بریم، یا اصلا بتونیم به خودمون اجازه بدیم که بمون بربخوره.. ما هیچی نیستیم. تا همین قدرش هم که خون دادیم زیاده.. ندا بس بود، سهراب هم زیادی بود.. ترانه هم زیادی بود.. مایی که قرار نیست کسی باشیم هزینه بدیم که اون هایی که کسی هستن واسه خودشون (چه اینوری ها و چه اون وری ها) هر جوری که میخوان باش مانور بدن؟ مایی که از پس متقاعد کردن مادرمون هم بر نمیایم، جونمون رو بذاریم کف دستمون رو بریم کسانی رو متقاعد کنیم که هم ارتش دارند هم پول نفت؟

 ما یه گناه که بیشتر نکردیم آقای مهاجرانی.. اونم به دنیا اومدن در سرزمین نفرین شده ای به نام ایرانه.. بذارید تاوان این یه گناه رو بدون خون و خون ریزی و مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن و باتوم خوردن و ورم کردن دست و پا بپردازیم.. با گم شدن در روزمرگی ها و کشتن همه خیالات و آرزوهای قشنگ.

 هم سن وسالی های منو به چیزی امیدوار نکنید که تو کتاب تاریخمون نوشته قراره تهش چه جوری باشه


پی نوشت: از رونوشت مطالب در وبلاگم تعجب نکنید یا کلافه نشید. به نظرم بحث کردن روی مطالبی که در سایت ها منتشر میشه خالی از لطف نیست.

اگر سرکوب و خود خوری و بعضاً خودسانسوری مجالی بده دست به ابتکار عمل خواهم زد...

نوشته شده توسط ري را در ساعت 22:19 | لینک  | 

 

سرگردان بر گِرد واژه ها گم شده بودم. به دنبال ته مانده ي چيزي شبيه آزادي، شبيه اميد، شبيه آينده.

در دفترهاي شاملو هم گم شدم از آنجا كه شاعر آزادي مي خوانندش.

اگر چه خود هم گفت:

‹‹تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و

آن نگفتيم

كه به كار آيد چرا كه تنها يك سخن در ميانه نبود:

 آزادي!››

مانده بودم از ناباوري شب بگويم و اميد به دريچه اي دل بسته؟!

از من و تو بگويم كه يكي دهانيم، يكي ديده گانيم،يكي نفرت و دست و شور كه زيباتر مي سرايد، كه دنيا را تازه تر مي سازد در منظر، نفرت از حصار، دست پس زدن گستاخانه ي باطل و شور چيره گر بر شكست...؟!

هراس از مرگ در اين سرزمين كه از بادش در به در تر بودم و مزد گوركنش، مزد سفاكش بيش تر از آزادي است. آزادي نه آدم كه توهم آينده اي سبز؟!

مرگي كه سفر نيست، هجرت است از سرزميني كه دوستش نمي داشتم؟ نه از سرزميني كه نمي شناسمش؟!

بگويم کوچه ي ما تـنگ نیست. شادمانه باش!كه شاهراه ما از منظر ِ تمامی ِ آزادی ها می گذرد؟!

ميان وسوسه ي اميد و خستگيِ يأس، بي چاره نشسته ام. با ما يملكي ناچيز از سئوال و ترديد و ندامت و ...

 

چه بگویم ؟ انگار سخنی نیست...

 

آمده ام تا جايي به يادگار بماند، چه مايه مي ترسيدم از روزي كه با خود بگويم اين جا كجاست؟ من كجايم؟ چه مايه مي ترسم از اين كه آن روز امروز بود و من از روزهاي خود، جا ماندم.

از روزهاي غريب نبودن

آشنا ماندن

...

نوشته شده توسط ري را در ساعت 13:44 | لینک  |