دیکتاتوری کوچک
مي خواستم سوار اتوبوس بشم. مسافر بودم و بايد هر چه سريع تر خودم رو به خونه مي رسوندم تا كاسه كوزمو جمع كنم. بليت نداشتم. اتوبوس اومد. بقول دوستم از اون اتوبوس هواپيمايي ها!
رفتم به راننده گفتم: آقا بليت ندارم، مي گيرم ميارم.
با لحن وقيحانه اي گفت: بيا بالا از همين طرف بگير بده به من، برو عقب.
جا خوردم ولي نه ناي چونه زدن داشتم و نه وقت لجبازي و سوار نشدن!
رفتم بالا و از يكي از آقايون بليت گرفتم.
راننده علي رغم سكوت من به بي شرمي خودش پايان نداد و گفت: يكبار كه مجبور بشي گدايي كني، ديگه از اين اتفاقا نمي افته!
من خشكم زد و ديدم اين يكي رو نمي شه كوتاه اومد.
گفتم: ميليارد ميليارد دارن مي دزدن صداتون در نمي ياد واسه يه بليت اين اداها رو در ميارين؟
اعصابم بيش تر از قبل به هم ريخت.
تا برسم خونه فكر كردم كه دليل اين قلدري ها چيه؟ و اين كه چه برخورد بهتري مي تونستم بكنم؟ مثلاً 2 توماني مي انداختم جلوش مي گفتم اوني كه شماها رو به اين روز انداخته گداست؟ به روش ساده و عاميانه مي گفتم (ببخشيد!) گدا باباته؟ در اين مورد به نتيجه نرسيدم. فقط خوشحال بودم كه شوك وارده انقدر شديد نبود كه قدرت واكنشم رو بلكل از دست بدم.
اما در مورد دليل به نتيجه اي جز ديكتاتوري كوچك نرسيدم!
حكايت ما حكايت حقيراني است كه حقارت و شرم ناتواني از باز پس گيري حقوق زمين مانده و ناديده انگاشته شده را با تحقير ديگران ترميم مي كنيم. حكايت استبداد زدگان و استثمار شدگاني است كه -از سيستمي به سيستمي ديگه منتقل مي شه و- در مواجهه با عجز احقاق حقوق، پر كردن خزانه ي رفته به جيب ملبسينِ سوار بر چرخ زمانِ ايران زمين، صندوق هاي خالي از راي كه با خيال خامِ توان تغيير پرش كرده اند، به جان كسي پايين تر از خود مي افتيم. كسي كه كارش گير ما باشد. مي خواهيم راننده باشيم، كارمند بانك يا مسئول اداره آموزش دانشكده علوم اداري و يا حتي همسر و پدر و فرزند.
ما همان ديكتاتورهايي كوچكي هستيم كه از پيوند جهالت و تحجر و تقديرگرايي و وادادگي به ديكتاتورهاي بزرگ زاده شديم.
و البته شايد از همان هايي باشيم كه با شنيدن بانگ اذان دست به وضو مي شويم. روزه ها را مي گيريم غافل از آن كه با شرايط شرعي كه شنيده ام معدود كساني هستند كه قضايش نكنند. (راننده فكر كرد روزه اش تا افطار مانده و حتما الله لك صمنايي هم خواند، اما هيهات بر دين و خدايي كه اين چنين و به اينان ثواب، بذل و بخشش كند!) از همان هايي كه با محاسن و چارقد كيپ و چادر و ... آب به لب و لوچه مان مي افتيم كه حوري و درخت و نهر و ميوه ي ... محيايند براي ما. زهي خيالِ واهي كه همين ما مومنانِ! خدا، مشركان ذليلي هستيم كه شريعتي از آن ها ياد مي كند. همه چيز به همان فضاحت كه هست بماند چرا كه حتما خير است و خواست خدا.
واي بر ما ديكتاتورهاي كوچك كه دنياي خود را مردابي كرده ايم و چشم انتظار چشمه هاي شيرين آخرتيم.
لجن پراكنان و در گل ماندگان امروز همان چشمه ها را هم آلوده مي كنند...
آب شيرين بماند براي آزاده گان و صاحبان انديشه ي "چگونه بهتر زندگي كنيم؟"
پ.ن: «سفرنامه زادگاه» در مورد سفرم به تهران از پست هاي آينده است.
پ.ن۲: بخشی از مصاحبه مسعود بهنود با شبکه جنبش راه سبز (جرس) که توصیه می کنم حتما بخونین:
در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۵۷، روزی که شاه از ایران رفت، من سه پاراگراف کوچک در صفحه اول روزنامه آیندگان نوشتم با عنوان «او رفته است، ما مانده ایم و ایران» که بعدها در مقدمه یکی از کتاب هایم چاپ کردم. در آنجا قید کردم که: «بیرون کردن دیکتاتوری کاری ندارد؛ آنچه که اصل است، تفکر دیکتاتوری است که در باورهای ما جای دارد. بیاییم آن را از سر بیرون کنیم».









